زندگی درد دارد. این را باید خیلی پیشتر میفهمیدم. خیلی پیشتر از تحمل این همه. میدانی، آدمها بدترین کارها را در بدترین زمانها انجام میدهند. درست در خودِ خودِ آن لحظهای که تو به تنها روزنهی امید در زندگیات دل بستهای، درست در همان ثانیههایی که جسدت را فرسنگها بر دوش میکشی تا زنده بمانی، یک نفر آن کاری را که نباید، میکند. شکوه کردن تنها کاری است که میشود کرد. اگر از آدمها شکوه هم نشود کرد، پس وجودشان دیگر به چه دردی میخورد؟ اصلا آدمها هستند تا چیزی باشد که بشود از آن متنفر بود. چیزی باشد که بتواند آن روزنهی امید را با سنگدلی ببندد. چیزی باشد که نالهات را بلند کند.
آدمها سنگدلند. سالها خودم را گول زدهام که هنوز هم اندک امیدی به آدمها هست. اما همیشه یکی هست که آخرین قطرهی نور را از تو دریغ کند. و من از این آدمها خسته شدهام و از خودم بیشتر از همهی آنها.
من نالههایم را کردهام. سالهاست که فقط ناله کردهام. اما برای تحمل این بار به چیزی بیشتر از ناله نیازست. باید یکی از همین آدمها بود. باید شنیدن ضجهی دیگران را دوست داشت و هر روز صبح به امید شنیدن نالهی دردناکشان از خواب بیدار شد. و من صدای ضجهی آدمها تنم را ریش ریش میکند. من از صدای نالهی دیگران شاد نمیشوم و از ناله کردن هم خستهام.
درست در لحظهای که میخواستم همه چیز را فراموش کنم و مثل یکی از همین آدمها با سنگدلی زندگی کنم، تو به من نشان دادی که هیچ چیز مثل قبل نخواهد شد. به من نشان دادی که دیگر جایی برای من نیست. تو پیامبر من بودی و مهمترین پیغام را با بهترین زبان بر تمامی وجودم نازل کردی.
زندگی بدترینها را به من نشان داد. میدانی هیچ کس مقصر نیست. من برای این زندگیِ سختِ طاقتفرسا بیش از حد ضعیف بودم. آنقدر ضعیف که صدای خرد شدن تکتک استخوانهایم را زیر بار این زندگی بشنوم و از شنیدن این صدا خسته شوم.
همهی مطلب همین است. من مدتهاست خسته شدهام. جان میکندم. جان کندنم چندین سال طول کشید و دردش بیشتر از آن بود که فکرش را میکردم. دیگر از جان کندن هم خسته شدهام.
دیگر بس است. همه چیز باید یک روز متوقف میشد و آن روز امروز است.
دیگر بس است.
بعضی چیزها هست که باید تنها بر دوش تو باشد، بعضی رازها هست که فقط تو باید بدانی، بعضی کارها هست که میکنی و اگر کسی بداند بیمعنی است. یک جای این زندگی تخمی بیرحم، وقتی میگویم بیرحم واقعاً منظورم بیرحم است؛ ناله نمیکنم، میفهمی که تو چیزهایی را در جهان تغییر دادهای که هیچ وقت مثل سابق نمیشوند. میفهمی که چیزها در این دنیا مثل قصرهای شنی کنار ساحلاند. وقتی که آب بزند زیرشان، شکلشان بلکل عوض میشود.تو مقصری. مقصر سنگ کوچکی که در یک برکه انداختهای، مقصر برگی که زیر پایت صدا کرد و آدمهایی که عوضشان کردی. میدانی، برای همین میگویم آدمها عوضیاند. آدمها را یکی عوض کرده است؛ هر کس را یک جوری، یک کسی، در یک جایی و یک زمانی. حالا این آدمهای عوضی در عوض کردن دیگران ماندهاند. اما تو مقصری و این سطرها را مینویسی که یکجور خودت را از دست بختکی که گلویت را گرفته رها کنی. میدانی که باید عقوبت این تقصیر را تا آخرِ آخر تحمل کنی و ذرهذره تمام شوی. تمام.
